محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1563

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

[ طبرى : 500 مرد ] و صالح آگاه شد ، و آن شب بر عدى و سپاهش شبيخون بردند و بسيار بكشتند ، و اندكى كه بماندند به هزيمت شدند . صالح آن خواسته هاى ايشان و سلاحها بر سپاه خويش ببخشيد ، و خبر به محمّد بن مروان آمد . بر عدى خشم گرفت . پس مردى را بفرستاد نامش حارث [ بن جعونه ربيعى ] با هزار و پانصد مرد . ايشان بيامدند . صالح از آنجا برفته بود و به شهرى شده بود از جزيره ، نام آن قبل [ طبرى : آمد ] . ايشان از پس او برفتند و حرب كردند روزى تا شب . چون شب اندر آمد ، بازگشتند ، و ز مردمان ايشان هفتاد تن كشته شدند ، و ز مردمان صالح سى تن . ايشان گفتند : ما را عدد اندك است و دشمن بسيار . صواب آن است كه تا امشب از اينجا برويم و به حد عراق شويم . پس به شب اندر بگريختند و به حد عراق آمدند بر [ دسكره ] . و حجّاج خبر ايشان بشنيد . و حارث بن عميره را بفرستاد [ 331 b ] با سه هزار مرد ، و صالح را نود مرد بيش نبود . از آنجا برفت و به خانقين آمد . حارث از پس او بيامد ، او را بيافت فرود آمده به جانبى نامش [ مدبج ] . صالح آهنگ گريختن كرد . پس صالح جهد كرد ، نتوانست گريختن . با بيست تن گرفتار آمد . و شبيب با هفتاد تن بگريخت و به نزديكى اندر حصارى بود ، شبيب با آن هفتاد تن به حصار اندر شدند ، و اهل حصار بيامدند و شبيب را بر خود مهتر كردند . و حارث آگاه شد . بيامد و گرداگرد حصار بگرفت . و ايشان از بام حصار تير همى انداختند ، تا شب اندر آمد . پس حارث بفرمود تا هيزم بسيار بر در حصار بنهادند و آتش اندر زدند و گفتند تا ايشان بر آتش نتوانند گذشتن ، كه بر ما شبيخون كنند ، و بامداد ايشان را بگيريم ، و ياران حارث ايمن بخفتند . چون نيم شب ببود ، شبيب ياران را فرمود تا نمدها [ تر ] كردند و به پاى اسبان اندر گرفتند و لختى بر آن آتش افگندند ، و بر آن آتش بگذشتند ، و شبيب با آن هفتاد تن بر سپاه شبيخون كردند و شمشير اندر نهادند و كشتن اندر گرفتند . و ايشان كه لشكر حارث بودند هزيمت شدند و خواسته رها كردند . شبيب خواستهء ايشان غنيمت كرد و بر ياران خود ببخشيد و برفت به زمين موصل ، و حيلت كرد تا دويست مرد گرد كرد . و حجّاج بن يوسف را خبر شد از احوال شبيب . شفيق بن غالب را با پنج هزار مرد بفرستاد . شبيب از آنجا برفت و تا آذربايجان همى شد غارت كنان . حجّاج مردى به طلب وى فرستاد نامش سفيان ، با سپاه بسيار ، و سفيان برفت به طلب شبيب . و شبيب بر يك جاى نبودى ، به حدهاى عراق و موصل و جزيره شدى ، و به هر شهرى